عقل سبزمقالات تکمیلی

شکست عشقی خود را بعد از خواندن این مقاله فراموش می کنید

شروع زندگی جدید پس از شکستی سخت

 شکست عشقی خود را بعد از خواندن این مقاله فراموش می کنید.

در واقع این مقاله برای کسانی نوشته شده که به پشت سر گذاشتن یک رابطه قدیمی و بازسازی زندگی جدید نیازی اساسی دارند.
توصیه‌ها و برنامه گام به گام شما را در پیمودن این راه دشوار همراهی می‌کند.
به نظرم اغراق آمیز نیست اگر وابستگی در روابط انسانی را رایج‌ترین نوع اعتیاد بدانیم. خیل عظیم فیلم‌ها و سریال‌هایی که روزانه به این مسئله جهان شمول می‌پردازند گواهی بر این ادعاست.
من و شما در این تجربیات تنها نیستیم و عقل حکم می‌کند در مواجه با این موقعیت‌های فلج کننده تجربیات گرانبهای دیگران را نادیده نگیریم.

داستان زیر مربوط به دوران کودکی و روابط دختری در دوران بزرگسالی است که از مجله روانشناسی امروز انتخاب شده است او با وجود این همه مشکلات روحی موفق به پشت سر گذاشتن بحران جدایی شده است، پس چرا شما نتوانید.
زندگی امروز او نه تنها موفقیت آمیز بلکه کاملاً مسرت بخش نیز است. سالم، شادمان و قوی است. خود او همه کارهایی که در ادامه خواهید خواند را انجام داده است.
کاملاً متوجه هستم که چه مسیر دشواری در پیش داریم. اما باور کنید این کار به تلاشش می‌ارزد.

وقتی از همسرم جدا شدم، تا بیست و چهار ساعت فکر می‌کردم کار صحیحی انجام داده‌ام. مدت‌ها بود روی شادی به خودم ندیده بودم.
جرو بحث‌ها دیگر غیر قابل تحمل شده بود و به این نتیجه رسیده بودم او در حال خیانت به من است.
هر چند سال‌ها با انتقادات شوهرم سر کرده بودم، اما از وقتی که به دلیل ورشکستگی شرکتی که در آن کار می‌کردم بیکار بودم اوضاع بدتر شد….

رئیسم معرفی نامه خوبی برایم نوشت. در چند روز اول تلاش کردم نگاه مثبتی به قضایا داشته باشم.
رزومه خودم را ویرایش کردم، یک دست لباس مناسب برای مصاحبه شغلی خریدم و دنبال کار گشتم.
در این اوضاع و احوال هر شب همسرم به خانه می‌آمد و انتظار یک خانه تمیز و شام گرم و تازه داشت. به گفته او من کلاً در خانه بودم و هیچ کاری نمی‌کردم.
به هیچ وجه حوصله جروبحث نداشتم. تصمیم گرفتم چند روز آینده را بیخیال پیدا کردن کار شده و خود را مشغول تمیز کردن خانه و آشپزی کردم.
بعد از آن به غذتهای ساده من و اینکه لباس‌ها شسته نشده بود گیر داد.
فردا را صرف شستن لباس‌ها و پختن یک غذای مفصل کردم. غرولندهای او دوباره شروع شد که “چرا درست و حسابی دنبال کار جدید نمی‌گردی و خود را با خانه بازی سرگرم کرده ای”.

این اوضاع مسخره چیز تازه ای نبود.
اما بدون وجود شغلی که سرم را گرم کند اعصابم روز به روز ضعیف تر می‌شد.
خودم به اندازه کافی در مورد اوضاع مالی و شغلی استرس داشتم و دیگر نیازی به نطق‌های یک نفر دیگر در مورد آشپزی و لباس شستن نداشتم.

چند روز بعد به نظر خودم کاری کردم کارستان.
صبح به یک مصاحبه شغلی رفتم و وقتی برگشتم کف خانه را حسابی برق انداختم.
بعد بچه‌ها را از مدرسه برگرداندم و در راه برگشت غذای آماده مورد علاقه شوهرم را خریدم.
تصور کنید چه حس خوبی داشتم. دنبال کار گشتم، خانه را تمیز کردم، به کارهای بچه‌ها رسیدم و قرار بود بخاطر شام مورد علاقه‌اش او را شگفت زده کنم.
اطمینان داشتم سعادت و خوشبختی را به رابطه مان برمی گردانم.

شکست عشقی خود را جبران کنید

وقتی به خانه برگشت، بلافاصله گفت کف سالن پذیرایی خراشیده شده است. به گفته او من این خرابکاری را عمداً به بار آورده بودم تا دیگر کسی از من انتظار کار کردن نداشته باشد.
اصلاً باورم نمی‌شد. سعی کردم توضیح بدهم که چنین قصدی نداشته‌ام.
یاد انتقاداتی افتادم که مادرم در دوران کودکی از من می‌کرد.
او همیشه می‌گفت من عمداً خرابکاری می‌کنم، تا دیگر کسی از من مسئولیتی نخواهد. اصرار کردم که قضیه این نبوده است.
او شروع به بد دهنی کرد و من هم همین کار را کردم. درست مثل همیشه بحث و جدل بالا گرفت و هردو تهدید کردیم که این رابطه مزخرف را یکبار و برای همیشه تمام خواهیم کرد.

روز بعد به او گفتم که همه چیز تمام شده و او باید برود.
شروع کرد به مسخره کردن و بخاطر قضایای دیشب مرا سرزنش کرد.
هر وقت بحث و جدل ما جدی می‌شد مقصر من بودم.
بیشتر اوقات حرفش را قبول می‌کردم، اما این دفعه اهمیتی نداشت که چه کسی مقصر بود. فقط می‌خواستم که رابطه را تمام کنم.

وسایلش را در داخل یک جعبه ریختم و با یک یادداشت که “لطفاً وسایلت را بردار و برو” آن را روی میز آشپزخانه گذاشتم.
بجای اینکه با من بحث کند جعبه را قاپید و با عصبانیت از خانه بیرون رفت.
یک حس آسودگی ناگهانی به سراغم آمد که در تنهایی‌ام خوشحال بودم.

اما صبح روز بعد به سختی توانستم سرم را از روی بالش بلند کنم.
اول فکر کردم که مریض شده‌ام اما زود متوجه شد که وضعیت جسمانی‌ام مشکلی ندارد. به زحمت از تختخواب بیرون آمدم تا بچه‌ها را به مدرسه ببرم.
کمی احساس نارحتی می‌کردم در طول روز، سعی کردم خودم را مشغول نگاه دارم تا با چشم انداز سرنوشت مزخرفم روبه رو نشوم.
هر ساعتی که می‌گذشت بیشتر و بیشتر به تلفن خیره می‌شدم.
غروب که شد هر چند دقیقه یک بار به تلفن نگاه می‌انداختم.

پسرها مشغول بازی بودند و من به آشپزخانه رفتم تا غذایی خوشمزه درست کنم.
به جای شلوار جین و تی شرت که معمولاً می‌پوشیدم، دامن و بلوز پوشیدم، آرایش مفصلی کردم و موهایم را به یک سمت شانه زدم.
تمام شب بیدار بودم که شوهرم به خانه بیاید و با دیدن غذای گرم، خانه مرتب و تمیز، همسر دوست داشتنی و بچه‌های آرام با من آشتی کند.
جالب است! این مدت سعی می‌کردم از دست این رابطه خلاص شوم. این چه فکر مسخره ای بود که از سرم گذشت؟

چند روز گذشت و خبری از او نشد. از خواب و خوراک افتاده بودم. احساس گیجی اضطراب و افسردگی می‌کردم.
و دیوانه وار به او می اندیشدم. به جای تمرکز روی دعواهای اخیر دوران خوب رابطه را در ذهنم مرور می‌کردم.
از دوری او به استیصال رسیدم و فکر کردم که عجب اشتباه وحشتناکی مرتکب شده‌ام.
سعی کردم با او تماس بگیرم تا باهم صبحت کنیم. به هیچ کدام از تماس‌ها و پیغام‌های من جوابی نداد.

یک روز به طور غیرمنتظره وارد خانه شد، دنبال یک سری از وسایلش گشت و احوال پسرها را پرسید.
مکالمه خیلی آرام شروع شد اما ناگهان از دهان پرید، “خواهش می‌کنم برگرد”. اشکم سرازیر شد و به او التماس کردم که برگردد.
بدون اینکه تحت تأثیر قرار بگیرد شروع کرد به مسخره کردن و سپس به سمت در رفت به دنبالش دویدم و سعی کردم بازوهایم را به دورش حلقه کنم و دوباره شروع به التماس کردم.
مرا با قدرت هل داد و از در بیرون رفت. روی پله‌ها نشستم. احساس حقارت می‌کردم و بی اختیار بغضم ترکید. اگر نمی‌توانستم او را برگردانم زندگی‌ام تباه می‌شد.

صبح روز بعد، مصمم شدم که خانه را مرتب کنم، به دنبال شغل جدیدی بگردم و شام بی نظیری آماده کنم.
به جای اینکه از او بخواهم برگردد باید در عمل نشان می‌دادم که چقدر در حرفهایم جدی هستم.
باید یک همسر خوب، مادر خوب و نان آور خوب می‌شدم تا بتوانم دلش را بدست آورم.
می‌خواستم که زندگی‌ام را از سر بگیرم و همسرم را دوباره بدست آورم.

به بچه‌ها غذا دادم و سپس به مدرسه فرستادم. الان وقت رسیدگی به خانه بود. همه چیز تمیز بود، اما باید همه جا را برق می‌انداختم.

بعد از شستن ظرف‌ها، یک اسفنج جدید آوردم و شروع کردم وقتی داشتم کف آشپزخانه را می‌سابیدم متوجه شدم که کاملاً تمیز است.
در کودکی همیشه از کف تا سقف خانه را برق می‌انداختم تا دل مادرم را بدست آورم. اما او در هر صورت یک ایراد پیدا می‌کرد.
وقتی ازدواج کردم هم درست همین وضعیت برقرار بود. از خودم پرسیدم، “تا چه اندازه تمیز بودن کفایت می‌کند؟” اصلاً نمی‌دانستم.

به سابیدن ادامه دادم. اشک از گونه‌هایم جاری شد. “الان به اندازه کافی تمیز شده است؟ به اندازه کافی خوب است؟ ”
غرغرهایم به هذیان و سپس به جیغ و داد مبدل شد، “کی به اندازه کافی تمیز خواهد شد؟ کی به اندازه کافی خوب خواهد شد؟ کی من به اندازه کافی خوب می‌شوم؟”  سپس ناگهان روی کف زمین پخش شدم.

متوجه شدم نمی‌دانم کیستم و چه می‌خواهم، دیگر قادر نبودم زیر این بار سنگین کمر راست کنم.
نمی‌دانستم که به اندازه کافی تمیز یعنی چه و آیا اندازه کافی تمیز بودن برای من مهم است یا نه.
خانواده‌های خوشبختی را می‌شناختم که کاملاً در خانه‌های به هم ریخته‌شان راضی بودند و هیچ کس بخاطر این قضیه مواخذه نمی‌شد.
شاید من هم می‌خواستم یکی از این آدم‌ها باشم. شاید دوست داشتم آدمی باشم که مرتب بودن خانه برایش اهمیتی ندارد.
شاید برایم اهمیت داشت ولی می‌خواستم به یک نفر دیگر پول بدهم تا این کار را برایم انجام دهد.
اما الان روی کف زمین پهن شده‌ام و کف زمینی که کاملاً تمیز است را می‌سابم. نه اینکه واقعاً نیازمند تمیز شدن است.
بلکه می‌خواستم تأیید کسانی را بدست آورم که هیچگاه من را تأیید نکرده بودند.

چه کار کردم؟ به چه چیزی فکر می‌کردم؟ از چه مدت دیگر عقیده ای برای خودم نداشتم؟

ناگهان به یکی از اولین خاطره‌هایم در سه یا چهارسالگی برگشتم: پریدن از یک خواب وحشتناک. “آدم بدها” من را دزدیده بودند.
همیشه کابوس می‌دیدم موجوداتی شرور با لباس تیره من را از رختخواب بیرون می‌کشند.

صدا می‌شنیدم که خانواده ای که سرپرستی موقت من را بر عهده گرفته بودند از عهده این کار برنخواهند آمد.
گاهی خانواده اصلی خودم را نیز می‌دیدم و با برادر بزرگ‌ترم ادوارد بازی می‌کردم.
نمی‌دانستم که زندگی با خوانواده اصلی‌ام بهتر است یا خوانواده ای که سرپرستی من را برعهده گرفته‌اند.
خود را متعلق به هیچکدام از این دو خانواده نمی‌دانستم. همیشه منتظر بودم دیگران به من بگویند چه باید کرد و کجا باید رفت.

در هفت سالگی، یک روز به اتاق ملاقات خیریه رفتم. مادرم و برادر کوچکم کنار هم نشسته بودند و ادوارد در یک گوشه مشغول بازی بود.
رفتم کنار او نشستم و او یکی از اسباب بازی‌هایش را به من داد. صحبتی با هم نکردیم ولی گاهی به هم لبخند می‌زدیم.
چشمانش کمی اندوهگین بود و من به او احساس نزدیکی می‌کردم. نمی‌دانستم که این آخرین باری است که او را می‌بینم.
کمی بعد مادرم از همه حقوق مربوط به من صرف نظر کرد تا خانواده جدید سرپرست قانونی من شود.

سال‌ها بود که برای دیدن مادرم به آن انجمن خیریه می‌رفتم، در راه بازگشت تصور می‌کردم که زندگی من بیرون از برزخ سرپرستی موقت چگونه خواهد بود.
وقتی سندهای قانونی امضا شد مشتاقانه در این فکر بودم که من هم بالاخره یک کودک معمولی می‌شوم.
آن شب برای شام بیرون رفتیم و شروع زندگی جدیدم را جشن گرفتیم. من در هشت سالگی دوباره به دنیا آمده بودم. خیلی خوشحال بودم.

اما حباب خوش خیالی من زود ترکید اوضاع خانه به هیچ وجه خوب نبود.
پدر خوانده من معتاد به الکل بود. و وقتی مادر خوانده‌ام بوی الکل را استشمام می‌کرد از شدت خشم دیوانه می‌شد.
وقتی پدرم به مادرم هیچ واکنشی نشان نمی‌داد، مادرم تهدید می‌کرد که خودش را در رودخانه غرق خواهد کرد و یا همه قرص‌های خوابش را در حمام خواهد خورد.
با وحشت می‌شنیدم که مادر خوانده‌ام (تنها کسی که داشتم) می‌خواهد خودش را بکشد.
حتی وقتی که صحبت از خودکشی‌های عجیب و غریب نبود، بحث آن قدر ادامه پیدا می‌کرد که پدرم از خانه بیرون می‌رفت.
پس از آن مادرم خشمش را سر ما خالی می‌کرد. ما سعی می‌کردیم همه چیز را مرتب کنیم تا چیزی در خانه نباشد که او را عصبانی کند.

البته گاهی والدینمان با هم خوب بودند و به ما خوش می‌گذشت. جروبحث‌های وحشتناک را از یاد می‌بردیم، به سینما می‌رفتیم و شب‌ها با همدیگر بازی می‌کردیم.
اما خیلی زود پدرم به سراغ الکل برمی گشت و جیغ‌های مادرم آرامش را از ما می‌گرفت.
دوبار آشوب برقرار می‌شد. وقتی ۱۰ ساله شدم دیگر می‌دانستم که یک شب خوب تنها توقفی کوتاه در میان بحث و جدل‌های همیشگی است.
در ۱۲ سالگی متوجه شدم که هیچ چیز آن گونه که بنظر می‌آید نیست و فهمیدم که از هیچ چیز سر در نمی‌آورم.

تأثیر والدین در تجربیات اولیه زندگی مرا بسوی مردهایی می‌کشاند که یا مانند مادرم بد رفتار بودند یا مانند پدرم حضور نداشتند.
در ۱۸ سالگی وارد رابطه شدم که نه تنها مورد بد رفتاری قرار گرفتم بلکه با خطر جانی هم روبه رو شدم.
کتک خوردن تا حد بی هوشی و زندانی شدن در کمد لباس به مدت دو روز از نمونه ماجراهایی بود که در این رابطه بر من گذشت.
وقتی از کمد لباس بیرون آمدم سعی کردم فرار کنم و او با اتومبیل خودم به دنبالم افتاد. زندگی‌ام دقیقاً شبیه فیلم‌های ترسناک شده بود.

بالاخره توانستم از او جدا شوم. بلافاصله با یکی از دوستان قدیمی‌ام رابطه برقرار کردم.
مردی که اولین همسرم شد. دوباره به دنبال یک زندگی عادی دست نیافتنی بودم که بتواند مرا به یک فرد معمولی بدل کند.
فکر می‌کردم اگر کسی به اندازه کافی مرا دوست بدارد، می‌توانم فردی عادی و خوشبخت شوم.

همان طور که به سقف خیره شده بودم، فهمیدم دلیل چسبیدن من به این ازدواج و رابطه بی روح این است که از رژه رفتن این خاطرات وحشتناک در جلوی چشمانم اجتناب کنم.
الگوهای آشفته این روابط (دوره‌های تکرار شونده جدایی و دوباره از سر گرفتن رابطه) مرا از مواجهه با مشکلاتم دور نگاه می‌داشت.

مشکلات عمده من عبارت بودن از تنها شدن، بدرفتاری دیدن و سوگواری کردن پس از جدایی‌ها. اکنون این افکار، احساسات، خاطرات و کارهای انجام نشده به مشکلات فعلی یعنی جدایی از همسرم و از دست دادن کارم افزوده شده بودند.
نمی‌توانستم با این حجم انبوه مشکلات ترسناک مواجه شوم.
به کمک فوری احتیاج داشتم. با یک مشاور تماس گرفتم و تا می‌توانستم از بیچارگی‌هایم گفتم. اگر چه برای چند هفته وقتش پر بود برای فردای آن روز به من وقت داد.

یک ساعت زودتر به مطب او رفتم. در پارکینگ نشستم و از خودم پرسیدم آیا کار درستی کرده‌ام.
در نهایت سر وقت مقرر وارد اتاق او شدم. فردی ریز نقش، لاغر و جوان بود لبخندی جسورانه بر لب داشت.
با خودم گفتم از این آدم فسقلی چه برمی آید. به صندلی اشاره کرد و از من پرسید که به چه علت پیش او آمده‌ام.
وقتی داشتم در مورد اشتباهی که کرده بودم توضیح می‌دادم صدایم شروع به لرزیدن کرد.
حدود نیم ساعت با هق هق صحبت کردم. خانم مشاور ناگهان از من پرسید چه بلایی بر سر صورتت آمده؟

صورتم؟ زندگی من داشت می‌پاشید و او نگران صورتم بود؟ سعی کردم توجهی نکنم و به صحبتم ادامه دهم اما او مدام در مورد وضع ظاهری من اظهار نظر می‌کرد. لباس‌هایم درهم برهم بود و موهای چسپناکم روی صورت درب و داغانم ریخته بودند.
به او جوابی ندادم. نمی‌دانستم چه باید بگویم. او گفت: “در واقع کسی که جلوی من نشسته برای خودش ارزش و احترام قائل نیست. نه اینکه احترام کمی قائل باشد. اصلاً عزت نفس ندارد. “

به او گفتم اهمیتی به عزت نفسم نمی‌دهم، من فقط می‌خواهم زندگی مشترکم را برگردانم.
داستانم را ادامه دادم. اول آن همه مشتاق جدایی بودم و حالا این جوری به هم ریخته‌ام و همه چیز اشتباه به نظر می‌آید. با ناله گفتم، “به من بگویید چکار کنم!”

او یک دقیقه ساکت ماند و بعد خودش را جلو کشید و گفت، “واکنش شما چیزی است که به آن ترس از تنها رها شدن می گویند.”

ترس از تنها رها شدن

قبلاً هیچگاه این کلمات را نشنیده بودم. اما به طور غریزی می‌دانستم که ترس از تنها رها شدن ریشه همه مشکلات زندگی من است.
اگر روی وضعیتی که من دارم سم گذاشته‌اند، شاید درمانی هم برای آن وجود داشته باشد. هنوز به این مشاور اطمینان نداشتم اما دوست داشتم بیشتر بشنوم.
او یک سری کتاب در مورد آسیب دیدن بدرفتاری، وابستگی به افراد ناسالم، و خانواده‌های الکلی به من داد.
با اینکه شک داشتم این کتاب‌ها جوابی برای سؤال‌های من داشته باشند به او قول دادم که به آن‌ها نگاهی بیندازم.

مطالعه کتاب‌ها اثر شگفت انگیز داشت. قبل از آن هیچوقت به سراغ کتاب‌های روحیه بخش نرفته بودم.
فکر نمی‌کردم هیچکدام بتوانند حرفی برای قلب شکسته من داشته باشند.
من بعنوان یک کودک پرورشگاهی و پس از آن بعنوان یک فرزند خوانده همیشه نسبت به بقیه احساس متفاوت بودن می‌کردم چیزی که مشاورم آن را منحصربفرد بودن کشنده می‌نامید.
برای نخستین بار در زندگی‌ام متوجه شدم که ممکن است بتوانم زندگی درهم  ریخته‌ام (چیزی که به نظر غیرقابل تغییر می‌آمد) را سروسامان بدهم.

هیچ وقت فکر نمی‌کردم که شاید همسرم هم بخشی از مشکلمان باشد. هنوز این پیش فرض را داشتم که همه مشکلات ازدواج ما تقصیر خودم است.
اما به قول مشاورم “دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید”. مشکلات و آزارهای والدینم با مشکلات خودم ترکیب شده بود.
به گفته او ما برای خودمان شریک انتخاب می‌کنیم که به اندازه خودمان درهم شکسته باشد و در رقص ناموزون زندگی مان همگام باشد. با این تفاسیر طرفین درگیر یک رابطه نمی‌توانند از نظر سلامت روانی تفاوت چندانی باهم داشته باشند. افراد سالم با انسان‌های ناسالم همگام نمی‌شوند.

با این حال، مشتاقانه فکر می‌کردم که در این کتاب‌ها مطلبی خواهم یافت که به من کمک کند تا با پدر فرزندانم و مردی که دوستش داشتم دوباره رابطه برقرار کنم و زندگی مشترکمان را از سر بگیریم.

این کتاب‌ها را خواندم و برایش چندین نامه نوشتم. گاهی عصبانی می‌شد. گاهی خوشش می‌آمد. بعد از این قبیل نامه نگاری‌ها گاهی ساعت‌ها با هم حرف می‌زدیم. این صحبت‌ها معمولاً به اتاق خواب ختم می‌شد. گاهی اوقات پیش من می‌آمد. هردو احساس گیجی می‌کردیم و با هم می گرستیم. گاهی اوقات مسابقه داد و فریاد و جیغ کشیدن راه می‌انداختیم و کارمان به بد و بیراه و حتی خشونت می‌کشید. اوضاعمان خیلی نابسامان بود. اما هربار که با هم مواجه می‌شدیم خوشحال بودم که فارغ از همه اتفاقات هنوز کاملاً از هم جدا نشده‌ایم. هنوز منتظر یک نفر دیگر بودم که به تردیدهای من پایان دهد.

مشاورم نتوانست زندگی مشترک را به من برگرداند. او مرا تشویق می‌کرد رابطه‌ام با همسرم را جز مواردی که مربوط به بچه‌ها می‌شد قطع کنم. مرا تشویق به نوشتن یادداشت‌های روزانه و نامه‌هایی کرد که هرگز ارسالشان نخواهم کرد. از من خواست که به کلیت زندگی‌ام نگاهی دوباره کنم و تمام بدرفتاری، تنها رها شدن‌ها و سرزنش‌های دیگران را مرور کنم. اگر واقعاً قصد داشتم که از چرخه باطل بدرفتاری بیرون بیایم و فرزندانی سالم تربیت کنم، باید همه زندگی‌ام را بررسی و مشکلات را مشخص می‌کردم بعد از آن تازه می‌توانستم فکری به حال مشکلات بکنم.

برای رسیدن به این هدف باید با رنج و درد روبرو می‌شدم.

ماه اول، تاریک‌ترین دوره زندگی من بود. بعید می‌دانستم بتوانم از عهده خودم بربیایم. به محض فاش شدن درونیاتم، فهمیدم که درب یک جعبه دردناک پر از غم و اندوه را باز کرده‌ام. به سختی می‌توانستم تصور کنم که این فعالیت‌های آزار دهنده، نتیجه خوبی در برداشته باشند. اوضاع باز هم بدتر شد. همسرم در مورد رابطه با یکی از همکارانش به راحتی صحبت می‌کرد و در اتومبیل او یک نامه عاشقانه پیدا کردم.

یک روز به محض اینکه از سرکار برگشتم او هم برای دیدن پسرها آمد. آن‌ها در حیاط پشتی مشغول بازی بودند و من رفتم تا کفشم را عوض کنم. ناگهان با نعره‌های او مواجه شدم. با حالتی حق به جانب پرسید که چرا به او سلام نکرده‌ام. همان جا نشستم و بدون اینکه جوابش را بدهم مشغول عوض کردن کفش‌هایم شدم. عصبانی تر شد. به سمت من آمد و به صورتم سیلی زد.

واکنشی نشان ندادم اما به سرعت و با تحکم گفتم، “برو بیرون” . فردایش با یک وکیل ملاقات کردم. درخواست طلاق دادم. او به این حکم اعتراض کردو دادگاه یک روز را برای دادرسی تعیین کرد.

می‌دانستم که می‌خواهد من را در روز دادگاه منصرف کند. فکر می‌کرد من قادر به انجام چنین کاری نیستم و من قدیمی واقعاً از عهده چنین کاری برنمی آمد. مشکل این بود که تا به حال از خودم دفاع نکرده بودم و مطمئن نبودم از عهده این کار برمی آیم. روز موعود فرا رسید. وقتی از پله‌های دادگاه بالا می‌رفتم شروع به لرزیدن کردم به زحمت خودم را به بالای پله‌ها رساندم.

وقتی نوبت ما شد، وکیلم من را به جایگاه شهود فراخواند و از من در مورد بدرفتاری‌ها مورد به مورد سؤال کرد. در ابتدا صدایم به زحمت قابل شنیدن بود. ولی ناگهان حرف مشاورم یادم افتاد “هیچ کس حق ندارد با کس دیگری بد رفتاری کند” هیچ وقت این را نمی‌دانستم. همیشه فکر می‌کردم دلیل اینکه دیگران با من اینگونه رفتار می‌کنند این است که خودم آدم نالایقی هستم. وقتی جمله بالا را همانند یک سرود چند بار در ذهنم تکرار کردم انگار چیزی در درون من تغییر کرد. در اعماق وجودم می‌دانستم حق با مشاورم است. صدایم قوی تر و بلندتر شد. برگشتم و مستقیم به چشمان همسرم نگاه کردم.

در کمال تعجب، وکیل او در گوشش چیزی زمزمه کرد و در نهایت از درخواستش انصراف داد و قاضی به من گفت که بنشینم و حکم دائمی را به نفع من صادر کرد.

با اشتیاق از دادگاه بیرون آمدم. این یک شروع جدید بود. می‌دانستم که از آن روز به بعد هیچ کسی با من بدرفتاری نخواهد کرد. بالاخره کنترل زندگی خودم را به دست گرفتم و گفتم “دیگر کافی است، نمی‌توانی با من چنین رفتاری داشته باشی! ” مشخص شدن حریم‌ها و محدوده‌ها به اولویت زندگی من بدل شد و همه چیز را بهتر کردم.

گرفتن طلاق کار آسانی نبود دو سال به طول انجامید. اما هنوز به دیدار مشاورم می‌رفتم، در جلسات گروهی پشتیبان شرکت می‌کردم. کتاب می‌خواندم و قوی تر می‌شدم. در اولین تعطیلات مشکلاتم کمی عود کرد، اما به سیستم پشتیبانی‌ام پناه بردم. این وضعیت را پشت سر گذاشتم و به راهم ادامه دادم.

در تمام زندگی از عدم اطمینان متنفر بدم و بدنبال کسی می‌گشتم که برایم امنیت را به ارمغان آورد. همیشه بدنبال کسی بودم مرا دوست بدارد و به این ترتیب یک فرد عادی بشوم. اکنون یاد گرفته بودم که خودم باید برای خودم اطمینان فراهم کنم و مسئول عادی شدن زندگی‌ام خودم هستم.

کار دشواری بود. اما نه تنها با گذشته‌ام مواجه شدم، بلکه رویکردم را نسبت به زمان حاضر تغییر دادم و برای آینده برنامه ریزی کردم.

یاد گرفتم که چطور برای خودم دوست، علاقه و سرگرمی پیدا کنم. به محض اینکه کمی زمان صرف خودم کردم و متوجه شدم چه چیزهایی را دوست دارم و از چه چیزهایی خوشم نمی‌آید، توانستم صدای خودم را در روابطم پیدا کنم. هرچه بیشتر روی خودم کار کردم و سالم تر شدم، اطرافیانم هم سالم‌تر شدند.

هر چه بهتر با خودم رفتار می‌کردم، بهتر با من رفتار می‌شد. یاد گرفتم تا با خودم صادق باشم. دیگر نمی‌خواستم دست به هر نوع شیرین کاری بزنم تا شاید از من خوششان بیاید. از خودم می‌پرسیدم، “آیا من او را دوست دارم؟” اگر جواب منفی بود با او خداحافظی می‌کردم. برقراری و حفظ رابطه برای من کار آسانی نبود و در چند سال اول ترس من از تنها رها شدن با نیروی تمام در کار بود. به رابطه‌هایم به عنوان تجربه آموزنده نگاه می‌کردم و وقتی رابطه به پایان می‌رسید شروع به تجزیه و تحلیل مسائل مرتبط با آن رابطه می‌کردم. این تلاش‌ها به من کمک کرد تا بفهمم چه بخشی از زندگی‌ام نیازمند توجه بیشتر است.

در این مسیر به تصمیمی رسیدم که قبلاً برایم تصور ناپذیر بود: ترجیح می‌دادم تنها باشم به جای آنکه هر رفتاری را از سوی دیگران قبول کنم. دیگر نمی‌خواستم مورد بی توجهی قرار بگیرم، فش بخورم یا در ته فهرست اولویت‌های افراد جا داشته باشم. دیگر نمی‌خواستم رفتارهای زننده دیگران را صرفاً بخاطر حضورشان در کنارم تحمل کنم. سال‌ها می‌ترسیدم که کسی مرا دوست نداشته باشد. اما اکنون مطمئن بودم که به آنچه عزمم را جزم کرده‌ام خواهم رسید. پس چرا باید به چیزی کمتر از لیاقتم رضایت بدهم کم کم به این نتیجه رسیدم که شایسته بهترین‌ها هستم.

کمی زمان لازم بود تا در مورد توانایی‌های خودم به عنوان یک مادر احساس اعتماد بنفس کنم. سعی کردم در رابطه با فرزندانم نیز رفتارهای سالم و ناسالم را از هم تفکیک کنم. در خانه حد و مرزهایی برای هم تعیین کردیم. به همدیگر اهمیت می‌دادیم و در وقت لازم کنار هم بودیم. دیگر در مورد چیزهای احمقانه مثل تمیز بودن کف آشپزخانه نگران نبودیم؛ نگرانی اصلی ما خوانده بود. امروز بچه‌ها بخاطر شکستن حلقه باطل بدرفتاری و تنها رها شدن از من سپاسگزارند. آن‌ها هیچوقت بدون گفتن “دوستت دارم مادر” گوشی تلفن را نمی‌گذارند و وقت سلام و خداحافظی همیشه من را در آغوش می‌کشند. هروقت نیازمند مشاوره باشند به سراغ من می‌آیند. آن‌ها به من اطمینان دارند و من هم به آن‌ها اطمینان دارم. این مردهای جوان خارق العاده باعث سرافرازی من هستند.

در تلاش برای التیام قلب شکسته‌ام، بدنبال خانواده اولم گشتم. در تمام روابطی که مورد بد رفتاری قرار گرفتم، قلبم همیشه برای برادرم ادوارد می‌تپید. مطمئن بودم که اگر او در کنار من بود، هیچ آسیبی به من نمی‌رسید. شاید خیلی رمانتیک بود. اما او مثل نیمه دیگر وجودم بود که جایی در این دنیای بزرگ گم شده بود. همیشه فکر می‌کردم که اگر با هم بودیم زندگی برای هردو ما بهتر می‌شد.

مدتی بدنبالش گشتم و در نهایت متوجه شدم ادوارد چند سال پیش از دنیا رفته است. با دو برادر دیگرم رابطه برقرار کردم. این ضایعه که هیچگاه برادرم ادوارد را نشناختم با من بود. اما بالاخره از رنج‌های گذشته التیام یافتم. در مشاوره یاد گرفتم که نگاهی دوباره به روابطم با دو پدر و مادرم بیندازم. یاد گرفتم که آن‌ها را بپذیرم و درنهایت آن‌ها را ببخشم. آن‌ها را بخشیدم تا بتوانم ادامه بدهم و التیام یابم.

با درک ضرب المثل “دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید” و با مشاهده افرادی که به من جذب می‌شدند و افرادی که من به آن‌ها جذب می‌شدم فهمیدم که بری اصلاح زندگی خودم به چه چیزهایی باید توجه کنم. بارها فکر می‌کردم که اکنون دیگر آماده برقراری رابطه با فلان فرد مناسب هستم و سپس مسائل و مشکلات زیادی در این رابطه پیش می‌آمد. با نگاه به مشکلات فرد مقابل متوجه می‌شدم که چه چیزهایی در زندگی خودم هنوز نیازمند وقت گذاشتن هستند. گاهی اوقات خیلی نا امید می‌شدم. اما هدف من این بود که خودم را به آن درجه از آمادگی برسانم که بتوانم یک رابطه سالم داشته باشم.

در حال لذت بردن از زندگی مجردی خودم بودم که مردی را دیدم و عاشقش شدم. او هم مثل خودم بود. یک پدر که از همسرش جدا شده بود و با دختر کوچکش زندگی می‌کرد. او مردی صادق، رک، مهربان و دلسوز بود و فکر می‌کرد من هم همین صفات را دارم. هردو زندگی مستقل خودمان را داشتیم و ترجیح می‌دادیم به جای یک زندگی پرماجرا و مهیج تنها باشیم.

برای ما دو نفر، تنها راه ممکن برای تغییر تعهد در مورد زندگی و فرزاندمان این بود که شخصی را پیدا کنیم که زندگی مشابهی را از سر گذرانده باشد. هیچ کدام ما فکر نمی‌کرد فردی را بیابیم که بتواند ارزش زندگی و کودکان ما را درک کند، فردی که مشتق استقلال و روراست بودن با خود باشد و در عین حال از عهده زندگی مشترک بربیاید.

شکست عشقی خود را جبران کنید

کمی بعد، ما این خصوصیات را در همدیگر پیدا کردیم.

الان بیش از ۱۲ سال است که زندگی مشترک و شادمانی را باهم تجربه می‌کنیم. البته می‌شود به بحث‌های جدی با هم نیز اشاره داشته باشیم. ولی ما هیچ وقت، به هم بد دهنی نکردیم. او اهمیت به تمیز بودن خانه نمی‌دهد؛ شادمانی من مهم‌ترین دغدغه اوست و بدون قید و شرایط مرا دوست دارد. ما پدر و مادرهای خوبی برای فرزندانمان هستیم و به هم عشق می‌ورزیم.

چگونه خود را دوست داشته باشیم

وقتی بخشش صورت گیرد و به بدی‌ها اجازه دور شدن از بدن داده شود، علاوه بر اینکه بار سنگینی از دوش ما برداشته می‌شود درهای دوستی و محبت به خود نیز گشوده خواهند شد.

می‌خواهم برای آنهائیکه در مبحث عشق به خود فعالیت داشته‌اند، همچنین برای آن گروهی که تازه کار هستند راه‌هایی را برای فراگیری بهتر این موضوع مطرح کنم.

عشق به خود و عاشق شدن انسان نسبت به خودش، خصوصیت بسیار زیبا و جذابی است که می‌توان آن را با یادگیری پرواز مقایسه کرد تصورکنید چقدر هیجان انگیز بود اگر همه ما قدرت پرواز داشتیم پس بیائید دوست داشتن را از همین حالا آغاز کنیم. بسیاری از نداشتن اعتماد به نفس کافی رنج می‌برند به همین دلیل برای بسیاری از ما سخت می‌نماید که خود را دوست داشته باشیم زیرا در درونمان به آفاتی مبتلا شده‌ایم که مانع می‌شوند تا آنگونه که هستیم خود را ببینیم و دوست داشته باسیم. معمولاً ما عشق به خود را با قید و شرط خاصی در نظر می‌گیریم و سپس در ارتباطات اجتماعی نیز دوست داشتن دیگران را مشروط می‌کنیم.

همه می دانیم که پیش از اینکه خودمان را دوست داشته باشیم و در درونمان عشق جوشش کند نمی‌توانیم دیگران را دوست بداریم.

 روش‌هایی مطمئن برای دوست داشتن خود

۱- مهم‌ترین نکته دست برداشتن از انتقاد جوئی از خود و دیگران است.

اگر بدون توجه به اینکه چه روی داده به خود بگوئیم همه چیز مرتب است به سادگی خواهیم توانست در زندگی تحول ایجاد نمائی‌ام. هنگامی که خود را بد و نادرست حس می‌کنیم بدون شک مشکل بزرگی به وجود آمده باشد، اما همه ما در حال تغییر هستیم هر روز برایمان روز جدیدی است و کارها را به شکلی تقریباً متفاوت با روز قبل انجام می‌دهیم یادمان باشد قدرت همانا توانایی ما در کنار آمدن و همسو شدن با فرآیند زندگی است.

آنهائی که در خانواده‌های ناآرام و نامتعادل رشد یافته‌اند معمولاً تعریف خاصی فراتر از مسئولیت پذیری دارند که سبب قضاوت‌های نادرست و نامعقول دربارهٔ خودشان می‌گردد. آن‌ها در میان ترس و نگرانی از آینده و فشارهای روحی و جسمی بسیار رشد یافته‌اند. برداشت آن‌ها از این نوع تربیت آن است که باید مشکلی در من وجود داشته باشد. شما نیز لحظه ای دربارهٔ کلماتی که خود را با آن‌ها مؤاخذه می‌کنید فکر کنید. از جمله صفاتی که بعضی مردم خود را با آن توصیف می‌کنند می‌توان نادان، دختر بد، پسر بد، بی فایده، بی توجه، احمق، زشت، بی ارزش، کثیف و … نام برد. آیا این‌ها کلماتی هستند که شما برای توصیف خود از آن‌ها استفاده می‌کنید؟

همواره باید به ارزش و ملاک انسانی خود احترام بگذاریم، چرا که اگر تصور کنیم به اندازه کافی خوب نیستیم راه را برای نابودی و بیچارگی خویش گشوده‌ایم و بیماری و درد را به بدنمان راه داده‌ایم. با این کار سودهایی را که باید بدست می‌آوردیم به تأخیر انداخته و در عوض با غذا خوردن بیش از اندازه، مصرف مواد مخدر، الکل و خیلی چیزهای دیگر از بدنمان سوءاستفاده می‌کنیم.

همهٔ ما به دلیل نوع خلقت خود، یعنی انسان بودن، هیچگاه آرامش و امنیت کامل نخواهیم داشت. بیائید دیگر ادعای کامل بودن نکنیم. دعوی تکامل عامل ایجاد فشاری مضاعف است که مانع از نگاه صحیح ما به تغییر نقاط مورد نیاز می‌گردد.

به جای چنین برخوردهایی می‌توانیم افق‌های سازندهٔ درون و شخصیت منحصربه فرد مان را کشف کنیم و خود را به سبب دارا بودن توانائی‌هایی که ما را از دیگران جدا می‌سازد تحسین نمائی‌ام. هر کدام از ما برای زندگی در این کره خاکی اصول مشخصی دارد، اما زمانیکه خود را مورد سرزنش قرار دهیم در واقع آن اصول را به بیراهه کشانده‌ایم.

۲- باید از ترساندن خویش دوری کنیم.

بسیاری از ما خود را با افکار دلهره آور مجازات می‌کنیم. اما بدین ترتیب تنها باعث نامساعدتر شدن شرایط شده و مشکلی کوچک را به مساله ای غیر قابل حل تبدیل می‌کنیم. این شیوه ای بسیار تأسف آور است که همواره در پی یافتن خطا و اشتباهی در زندگی باشیم.

چه تعداد از شما در حالی که از یک اشتباه کوچک، داستان وحشت آوری در ذهن خود ساخته‌اید به رختخواب می‌روید؟ مثال این افراد مانند کودکی است که در تاریکی اتاقش تصور می‌کند اژدهای وحشتناکی در زیر تخت پنهان شده و می‌خواهد او را بخورد. پس واضح است که با وجود این افکار نمی‌تواند به راحتی بخوابد. شما نیز به عنوان یک کودک به پدر و مادر خود نیاز دارید تا آرامتان کنند، ولی هم اکنون از منظر شخصی بالغ می دانید که خود قادر به آرام کردن اعصاب و روان خویش هستید.

افراد بیمار از این روش بسیار استفاده می‌کنند. اکثراً به آخرین مرحلهٔ بیمارستان و حتی مراسم تدفین خود فکر می‌کنند. آن‌ها تمام قدرت و نیروی فکری خود را صرف فکر به نظرات دیگران در مورد بیمارستان می‌کنند. حتی گاهی از طریق رادیو، تلویزیون و روزنامه در مورد آن بیماری اطلاعات جمع می‌کنند. گاهی اوقات تا جائی پیش می‌روند که نام خود را در لیست قربانیان بیماری جستجو می‌کنند.

شاید این روش در روابط اجتماعی نیز بکار گرفته شود. دوستی که قرار بود فلان ساعت تماس بگیرد به علتی تماس نمی‌گیرد و شما بلافاصله نتیجه می‌گیرید که وی شما را دوست ندارد و در برقراری روابط اجتماعی مأیوس و نا امید می‌شوید. بدین سبب گوشه گیر شده و دیگران را پس می‌زنید.

نظیر این موارد در مسائل کاری اشخاص نیز روی می‌دهد. شخصی درباره شغل دیگری نظری می‌دهد اما نفر دوم سعی دارد قضیه را منفی تلقی نموده و به خود بقبولاند که آن شخص قصد تضعیف یا خرد کردنش را داشته است. همواره توجه داشته باشید این‌ها نوعی تلقین منفی است که همانند یک دور باطل اثر مخرب دارد.

پس چه بهتر در همان ابتدا با این نوع تفکرات به مبارزه برخیزید. اگر می‌بینید همواره عادات، افکار و موقعیت‌های منفی را در ذهنتان مرور می‌کنید، بدنبال تصویری ذهنی که بیانگر فکر یا حادثه ای مثبت است باشید و آن را جایگزین افکار منفی نمائید. تصاویر مثبت ذهنی می‌توانند منظره ای زیبا ، غروب خورشید، گل‌ها، ورزش و به طورکلی هر آن چیزی که دوست دارید باشند. این تصورات را به عنوان دریچه نجات از تفکرات منفی و ناراحت کننده در نظر بگیرید و در زمان مورد نیاز خود را به کمک آن‌ها از افکار مزاحم رهایی بخشید. به خود بگویید “نه! دیگر نمی‌خواهم به آن موضوعات فکر کنم، می‌خواهم به غروب خورشید، شهر زیبای پاریس، اسکی روی آب و … فکر کنم.” اگر به استفاده ازین روش ادامه دهید سرانجام عادات نادرست را فراموش خواهید کرد. اما همیشه به یاد داشته باشید که این کار نیاز به تمرین فراوان دارد.

۳- با خود مهربانانه، صبورانه و بزرگوارانه برخورد کنید.

صبر ابزار بسیار قدرتمندی است. اغلب ما از انتظارات نادرست و برآورده نشدن سریع آرزو، آمال و خواسته‌هایمان رنج می‌بریم. می گوییم “من حالا می خوامش” زیرا انتظار و صبر لازم برای بدست آوردنش را نداریم.  در صف بودن یا پشت ترافیک گیرکردن به سرعت ما را آزرده می‌کند. می‌خواهیم همین خوبی‌ها و جواب تمام سوالاتمان را در یک لحظه به دست آوریم. حتی بسیاری مواقع ناآگاهانه به دلیل نداشتن صبر و استقامت برای اطرافیان نیز مشکل ایجاد می‌کنیم. بی صبری عامل منفی و مانع یاد گیری است. می‌خواهیم جواب مسائل و سؤالات را بدون درک و فهم کافی بدست آوریم و یا بدون گذراندن مراحل ضروری ترقی آگاه‌ترین فرد شویم.

تصورکنید ذهن شما یک باغ کوچک است که در ابتدا پوشیده از کثافات و عوامل مزاحم در رشد گیاه است در این باغچه خارهای تنفر از خود و کوه‌هایی از ناامیدی، خشم و ناراحتی وجود دارد. درخت قدیمی ترس، باید حرس شود. وقتی این عامل مزاحم حذف و وضعیت خاک روحتان برای کشت مناسب شد، می‌توانید دانه‌های امید و اعتماد را بکارید خورشید به آن‌ها خواهد تابید و شما هم با عشق و محبت آن را سیراب خواهید نمود.

در ابتدا به نظر اتفاق قابل توجهی رخ نمی‌دهد ولی نباید دست از کار بکشید، بلکه باید همچنان به مراقبت از آن ادامه دهید. اگر صبور باشید گیاهان رشد کرده و به بار خواهند نشست دقیقاً مشابه همین وضعیت برای ذهنتان روی می‌دهد افکار و عقاید مورد پسندتان را برگزینید  آن‌ها همراه صبر رشد می‌کنند و سرانجام باغی انبوه از تجربیات مورد نظرتان را خواهید داشت.

همهٔ ما اشتباه می‌کنیم

اشتباه حین فراگیری امری عادی است. همانطوری که گفتم بسیاری از ما به قصد تعلیم و یادگیری پیش می‌رویم ولی متاسفانه به خود شانس یادگیری نمی‌دهیم. زیرا اگر مطلب را در همان چند دقیقهٔ اول به خوبی فرا نگیریم بلافاصله نتیجه گیری می‌کنیم که قابلیت یادگیری نداریم.
این قسمت از محتوا مخصوص اعضای ویژه سایت می باشد. لطفا اگر قبلا ثبت نام کرده اید وارد پنل کاربری خود شده و اشتراک مورد نیاز خود را تهیه کنید.

از طريق
دکتر نیکی بشارتی

رسول صفاری

گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی ، نفسی برای ماندن در کنار او نخواهی داشت... پس با کسی بمان که نصف راه را دویده باشد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

35 − = 34

بستن
بستن